تبليغاتX
رویا های رام نشدنی
اگر به تماشای پاکی خود مشغول نباشی این پاکی که داری بیشتر شود..

تمام تاکیدش به تمام شدن آن بیت بود.
بیتی که تمام زندگیش را برایش گذاشته بود.
بیتی که خواب را بر چشمانش حرام کرده بود.
بارها و بارها از اول تا آخرش را مرور کرد.
چیزی کم داشت.
نقطه را  در عین زیرکی در صفحه رقصاند.
نقطه سر جایش نشست
وشکرگذار مسبب ماجرا سر بر بالینش گذاشت و
به خواب ملموسانه ای فرو رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:25  توسط رکسانا  | 

 

چه صدایی می آید.
چند وقت است درگیرم کرده است.
به این زودی!!
ندانستم!
شب بود و هوا تاریک
یا روز بود .
پرسه زنان در خواب هایم سنگفرش ها را آب و جارو  کرد.
پرده های خانه را چین داد و رفت
و چه صدایی می آید.
من چه غمگینم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:50  توسط رکسانا  | 

پای آب دیده


اینجا وقتت به بطالت نمی رود.
و دیدگانت به نیستی کشیده نمی شوند.
آواز ناهماهنگ با فضای آرام . حس شیشه بودن را
حس سرطان داشتن را. و حس حاتمی کیا بودن را القا می کند.
روح اینجا زیستن را مقدس می شمارد.

تمامی عکس ها متعلق به خودم و وجودم است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:55  توسط رکسانا  | 

..
یادمان های دور.
خانه اجدادی ام.
سایه  حرف می زد.
افسوس می خورد.
روزهایی میشد که با در و دیوار بازی می کرد.
بازی گرگم به هوا. یه قل دو قل. هفت سنگ.
ندانستم کدامین شب دزد آمد.
سایه را با خود برد.
در و دیوار دق کردند.
آسمان ابری شد.
از نبود سایه آدمک ها گم شدند.
از آن روز هیچ آدمکی پیدا نشد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 18:27  توسط رکسانا  | 

 

حیاط. باغچه گل.
نیم روز است و هوا گرم.
نم باران.باران گرم. 
گل داوودی عاشق شده است.
عاشق شمعدانی لب طاقچه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:25  توسط رکسانا  | 

 

............................................

گل های محمدی.
سایه انداخته بودند توی حوض
 ماهی ها صلوات می فرستادند.
ماهی کوچکتر نذر  کرد.
که صبح دیگری باشد.

...........................................

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:7  توسط رکسانا  | 

باد آواز چغوک را بر سر آن قبر روان کرد.
روح مردمان در رد افق سکنی گزیدند.
بذر گندم پاشیدم. دوان دوان به سویش سرازیر شدم.
مرده امروز چمدانی در دست داشت.
چمدانی با قفل های آهنی و دری سربی و سنگین به مانند یک درخت تنو مند.
چه راحت حملش می کرد.
در گندم زار رقصید و رفت.
چغوک ذکر مرده را از بر کرد.
و من همچنان بذر می پاشاندم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط رکسانا  | 

..
اتوبوس رفت و من جا ماندم.
چشم هایم چند وقتی است که سکوت کرده اند.

 

! ! !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:43  توسط رکسانا  | 

!!!!!!!!!
رفتم. چه زود رسیدم
دلم تنگش بود و بلیط ها در دستم. نیامد.
درد امانش را بریده بود.
و من همچنان بلیط در دست . روی صندلی عقب ماشین پژو مدل ۸۵ دودی نشسته بودم هوا گرم بود و خیابان ها دم کشیده بود.
درگیر حسی . حسی گنگ و نزدیک که آزارم می داد.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید ساعتی نداشتم اما از آسمان می دانستم وقت نزدیک است.
آسمان گواه گناه وقت هایی است که آدمیان بدون ذره ای فکر به پوچی می سپارند.
آن وقت رسیدم. روسریم را جلوتر کشیدم تا زنان چادر به سر و سیاه ریشه به امانت روی سرم گیر ندهند و نگاه خشم آلود و بد پنداری به من نکنند.
همچنان بلیط در دستانم نزدیک و نزدیک تر می شدم.
: تالار آن طرف. نه تالار آن طرف تر. یک ربع دیگر اجرا می شود. انتظار که گران نیست .حراج گذاشته اند نمی خرید؟!
به حرف های مرد گیشه ای شک کردم.
ایستادم و منتظر.
مردی کت شلواری با موی اندک روی سر کنار دری چوبی و منبت کاری شده ای ایستاد و بلیط ها را وارسی کرد.
هیچ وقت پشت بلیط چیز عجیبی نوشته یا حکاکی نشده بود اما به طور عجیبی به پشت بلیط زل زده بودو چشم هایش می لرزید. آخر اجازه رفتن داد
در آن تاریکی به پشت بلیط نگاه کردم چیزی برای لرزش و از پا درآمدن نیافتم. هیچ چیز.
به آن مرد کت شلواری هم شک کردم.
راهرو با نور اندکی راه را نشان می داد. فقط راه. اجازه دیدن قاب های روی دیوار از من سلب شده بود.
خدای من ! نور نیز جای شک دارد. وارد شدم . جایی یافتم. اینجا دو سه چراغ بیشتر از راهرو خرج کرده بودند.اندکی تامل و بعد نشستن.
صندلی پذیرفت. قراردادم با زمین منتفی شد.
مردم امروز نزدیک تر بودند و رخ هایشان برایم آشناتر از مردم دیروز. و باز نور کم شد.
این بار حتی دست های خودم را نیز نمیدیدم.
و اجرا یی. پر از نواهای رمز آلود. چیزی گم شد. چیزی پیدا شد.
گاهی انسان هایی که باید باشند نیستند و انسان هایی که نباید باشند هستند.
بلیط ها هنوز در دستم بود. گونه هایم خیس شد. درد امانش را بریده بود.
گه گاهی در سالن بزرگ با اجراهای رمز آلود خنده ای اشک آلود ازم سر می زند.
شاید ۱ ساعت بیشتر طول نکشیده بود. چرا انتقاد کرد!؟ چرا ویرایشش را پر از ایراد دید!؟
و من در این افکار اجراها را قوی دیدم .این بار بلیط در دستم نبود.اما او هنوز درد می کشید.
از دردش چشمانم رنگ باخته بود و دستانم سرما هدیه گرفته بود.
اجرا تمام شد و مردم با دست هایشان بازی ها را ستایش می کردند.
درب باز شد و نور وارد شد.
نورررررررر  !!!
این بار به نور شک نکردم.
این بار آدمیان شک کردند.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:44  توسط رکسانا  | 

به نظر آسان می آمد.
روزی که دم حق بازدم بودن را نداشت.
روزی که مرگ حق سفید زیستن را نداشت.
روزی که آدم دیگر حق زایش را نداشت.
آغاز شد و برای پایانش حقی گذاشته شد.
پایان بدون پایان.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:50  توسط رکسانا  |