نيمه وقت است . هوا تاريك نيست.
من در دادگاه، چشمانم را دوخته ام به راهروي طويلي كه تعدادي صندلي چوبي كادربندي اش كرده است
روي صندلي ها پر از آدم است. مردهاي پير . زنهاي چادر به سر و سياه اجبار را قلمبه دكلمه مي كنند.
من در دادگاه .
قاضي فرياد مي كشد : اينجا كسي نيست!؟
خبرت هست كه قاضي پيرترين است.
پيرترين فرد. پيرترين چشم.
همانند پيريش نگاه مي كند.
چشمانش مه گرفته است و غبار در دلش نشسته است .
الحان و نغمات لطيف ديگر روحش را صيقل نمي دهند.
شايد كار از كار گذشته است.
من در دادگاه .
براي قاضي گريستم و فسرده تر از هميشه در عالم جمادات به ريزترين و كوچك ترين مخلوق مبدل گشتم.
نقطه هاي اضافه:آدم كه نفسش از جاي گرم بلند شد.خيلي چيزها را نمي بيند و ناچار كليات بافي مي كند و در پيله آرامش و استنشاق شبه آزادي فردي دست به اصلاح و طراحي مي زند و به خيالش كه معجزه مي كند.... صمد بهرنگي
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12:55 توسط رکسانا
|

گالری هنر شماره۳/فرهنگسرای ارسباران
با احترام از شما و همراهان دعوت می شود در مراسم گشایش نمایشگاه"قصه رنگدانه ها"
شامل آثار تصویرسازی"سمانه مطلبی"و"رکسانا نجف" شرکت فرمایید.
افتتاح:۳شنبه ۲۲ دی ماه از ساعت ۱۶ تا ۱۹
بازدید روزانه ۹ تا ۱۹ به جز روزهای جمعه
نمایشگاه تا روز ۵شنبه ۱ بهمن ادامه دارد.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:17 توسط رکسانا
|
امروز شاید آنروزی بود که باید می بود.
و فردا شاید...!
امروز تماسی دوباره با 118 ، تنها وابسته انسان با تلفن و یافتن شماره های کمیابی که انسان دیگری نه در ذهنش ثبت کرده است و نه در گوشی موبایلش save کرده است.
تماس های پی در پی برای عنصر خنگی انسان.
گاهی اوقات بعضی از آدمها آنروزشان را تمام می کنند و می پندارند باقی مانده است.
آنروزشان باقی مانده است!
دیروز برای پیدا کردن شماره ای و یا انسانی باید هزار جور نقش بازی می کردی و یا هزار بار شال و کلاه
می کردی و پی در پی یک شماره و یا یک انسان.
اما امروز به راحتی خوردن یک لیوان پر از آب و یا به راحتی نگاه کردن به یک جنس مونث می توان هر آدرس و یا هر شماره ای را یافت.
امروز دیگر همانند دیروز نیست و نخواهد بود.
کوه ها را پی در پی همچون بز کوهی پیمودن تا به قله رسیدن و گیاهی را تناول کردن کار این عنصر نیست.
و خدا... آن روز غمگین گشت از آفرینش انسان.
آن راه را 10 بار رفتند و یک بار بر بام نیامدند.
شاید بالهایشان را روی بام جا گذاشته باشند.
امروز تنها امروز برای یافتن بال نه به 118 نیاز است و نه به گشتن در سایت های جورواجور و رنگی.
بالهایمان را کجای این بام جا گذاشته ایم؟
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 19:53 توسط رکسانا
|
آنچه اولین روزش بوده اولین ماهش شده.
آنچه دومین روزش بوده دومین ماهش شده.
آنچه سومین روزش بوده سومین ماهش شده.
...
از دیرباز قیاس روز به ماه همانند قیاس چشم است به بدن.
همانا چشم می نگرد:اینجا آسمانش همین است،پر است از ابرهای سفید.
و بدن می گوید: اینجا زمینش همین است،پر است از گناه.
و روز به شب می رسد.
و شب می ماند تا روز دیگر.
و ماه می آید .
نه آن ماه چشم دیده . آن ماه جسم دیده.
از دیرباز روز با ماه.ماه با سال.سال با قرن.قرن با روزگار مختصر نیش تیزی داشته اند.
نیشی که بد به جسم می خورد.
و جسم در آخرین روزش با چشمش می بیند.
که ماه آخر است اما هنوز می نگرد:
اینجا آسمانش همین است ،پر است از ابرهای سفید.
نقطه های اضافه: ابر سفید.در آسمان هر مخلوقی غوغا می کند...
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:45 توسط رکسانا
|
به تنها جیزی که فکر می کنی.
بستن چشمانت.گرفتن گوشهایت با دستانت.دوختن لبانت.و پیچیدن در خودت.
مخفی شدن در شن های سفید چون استخوانهای الک شده و پودر شده.
تنها چیزی است که داری.
تنها چیزی است که فکر می کنی.
اینجا نه خورشید دارد.نه شب.نه روز. و نه مرز بین آن دو.
اینجا تنها جایی است که فکر می کنی .
دختری به نام وهم گیسوان خویش را با تیغ های کز کرده شن زار سفید از ته بریده است.
پا به پای سقوط ماه گریسته است.
و تو نیز.
تنها چیزی هستی که فکرش را مشغول کرده ای.
سایه به سایه. وجب به وجب.
تمام شن زار سفید در فکر تواند.
پسری به نام باور دیوانه وار با عقرب های شن زار سفید قمار بازی می کند.
برای بار صدم است . می بازد.
اما . قمار تنها چیزی است که فکرش را می کند.
و تو . به تنها چیزی که فکر می کنی این است که با کدام لهجه صدایش کنی.
وهم...
باور...
صدایت را آرام آرام می بری تا حتی قطره ای خون نچکد.
مبادا شن زار سفید را آلوده کنی!!
طوفان وحشی شن زار این بار برای نابودی آمده است.
و تو
به تنها چیزی که فکر می کنی
لهجه چشمان بسته و گوشهای گرفته شده ات است.
اینجا نه باور دارد.نه وهم.نه خیال.نه حقیقت.
و تو تمام فکرت این است:
که مبادا لهجه ام عوض شود.
نقطه های اضافه: هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر است.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:57 توسط رکسانا
|
از باورمان گذر كرد آن يادبودها.
همچنان خطي.
موري آرام در پي مويي مواج.
براي ثبت شاهد عمري گذري بر سر تاقچه معنا.
چه گذست بر عمرمان.
موريانه درخت گردو با موري از اقوام كوير.
طرح دوستي آويزان كرده بودند.
مور تضاد رنگي زيادي با موريانه داشت.
موريانه پيش مي رفت و مور پس.
تمام چوب ها نقشي شده بودند براي جاپاهاي مور.
و موريانه روان تر از هميشه در خيالش براي مور تاري رويايي از جنس چوب بافته بود و ريخته بود تا مور بداند سرزمين ديروقت پشيماني ندارد.
كتاب در قفسه اي چوبين براي بودن آن دو سخت زيرو بم مي شد تا بمانند.
تنهايي بسش بود.
اما چوب زير كتاب پوچ و پوچ تر مي شد.
انتهايش ريزش بود و نابودي كتاب.
مور براي موريانه غرق شد و موريانه تا ابد سكوت ماند.
نقطه هاي اضافه:اگر كوه ها به اندازه پروانه ها عاشق بودند هيچ گاه انقدر عمر نمي كردند.
... پيشنهاد منو براي ديدن تئاتر اسبهاي پشت پنجره جدي بگيرين.ديدنش ضرر نداره.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:13 توسط رکسانا
|
با چشم هايي ز حيرت مي نگرم صبح هارا
همچنان تيره و تاريك مي خوانيد از وراي نيستي حيراني شفق را.
نيستيد و نا به جا مي گشاييد ديدگان را.
از باور نبودن مي ناليد و مي سوزيد.
چشمانتان بيدار است و شما در خواب.
هوشيار است و شما مست.
دنبال خطي افق . زايش آرامش.
بيدار باشيد و بگشاييد آن دريچه روح هارا.
بمانيد و ببينيد آن معجزات پا به ماه را.
دنبال تكه ناني از پايتان تقاضا.
مي رانيد و مي رانيد. با چشماني بسته مي تازيد و مي تازيد.
با ديده هاي تنگ .
همچنان فرياد مي زنم:
اي چشمان مه گرفته . انوارها آمدند و رفتند.
بيدار شويد.
از دور خنده اي برآمد.ورم كرده و سرد :
ما اينچنين مي طلبيم.
تو را با ما چه!
در وراي طلب سوداي ندا چرا؟
هر چه دل طلب دارد ما عرض طلب كنيم.
... اي دل.
كه نمي داني
عنصر هوسبازيست در اين 7 وادي.
اين خواهي و آن نخواهي!
اي مست گنه كار.
با چشم ها . حيران و سرگردان . مي نگرم. اين مردمان ظاهر.
باطن تكه تكه.
تا چشم مي گشايند.
با جان و دل مي آيند سوي وراي نيستي.
از خود چه بي خود مي پرسند :
هنگام طلوع ماه را.
تا شب فرا رسد باز.
خواب را طلا بدانند.
بهري بدان نگارند.
تا خوش كنند تارك ها را.
اي چشمان بسته . اي مردمان ظاهر.
گويي خبر نداريد!
از آن وراي عالم!
فرياد بركشيدم
قطره قطره خون در رگانم همچون نياز مبهم.
چون برگهاي خزاني خشك شد و ترك خورد.
چيزي ندارم در رگ. تا ساعتي بمانم.
من فرياد بركشيدم.
نقشي از نيمه شب ها بر چشمتان اثر كرد!
اي چشمان بسته.
بيدار باشيد و هوشيار.
چيزي نمانده اكنون.
تا صبحدم فردا.
نقطه هاي اضافه: قسمتي از مجموعه چشم هايم
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:26 توسط رکسانا
دو قران و 1 عباسي.
دو دينار و 4 پشيز.
2 روزو 4 ماه ، 2 سال و 4 هفته.
24 . 24 . 24 .
زمان،حساب محسوب شده است.
شايد 24 حروفي امجد.يا شايد آيه 24. و يا شايد 24 ساعت.
شايد هنگام مرگ فرا رسيده و يا هنگام زمانه عاشقي هدايت.
تكرار حروف و گفته هاي هدايت.
در گوش هدايت نشينان و كافكا شناسان.
زمزمه اي تكرار ناپذير .
به راستي 24.24.24 بعد از باور زيستن زير سقف ناآشنايي
در قهر زمان گم شده و شاهد مرگ عزيزان هدايتي براي هدايت گم شده.
در كتابي گم شده. در جستجوي آدمهاي گم شده.
خيلي از آدمها شبيه خيلي از آدمهاي ديگن.
و در آخر تاريخ مي گذرد و 24 مي ماند.
نقطه هاي اضافه: ممنون از احسان براي گفتگو با سايه .
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:0 توسط رکسانا
|

...
من، در کنار آنها.
آرام . آرام.
گویی نفسی تازه.
گویی هوایی خوش.
همچنان دیدگانم را بازه باز نگه داشته ام تا مبادا زمان فرار نکند.
مبادا آنها بروند!
من ، در کنار آنها.
روی زمین. یا در آسمان
فرق زیادی نیست.
گویی همینجایی. مانند تمام کسانی که نیستند.
من ، در کنار آنها.
نقطه های اضافه: یک عصر پاییزی . کافه تئاتر. ساعت : 18:30 به وقت تهران،طهرانی که انار ندارد.من . سمانه.صبا
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:53 توسط رکسانا
|
روحم كج شد از بس پيراهن ابريشمي تميز رو بوييدم.
مثل هميشه با اون گيره هاي سفت چوبي رو طناب ،احساس خفقان مي كرد.
تا چشمم بهش افتاد برش داشتم و انداختم تو ايوون.
كلي نگاش كردم.
از تميزي مثل آيينه كاريهاي حرم امام رضا شده بود.
تميزيش چشمامو زد.
عطر ابريشميش چيزي از گل هاي ياس كم نداشت.
صداش كردم. متظر موندم.
در حياط باز شد.
نيمه باز بود و حيات جريان داشت.
صداي نفسشو از لاي در شنيدم.
نفسش بوي زندگي مي داد.
بوي چايي خوردناي آقاي سيد.
بوي اون عكسا.
بوي اون تصويرسازيا.
روحم كج موندو پيراهن ابريشمي تميز رو به خودش برگردوندم.
هميشه تميز نگهش مي داره
مي دونم.
هميشه مي مونه.
مي دونم.
مي دونه.
پانوشت: براي سمانه . يار ديرين.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:55 توسط رکسانا
|