|
اگر به تماشای پاکی خود مشغول نباشی این پاکی که داری بیشتر شود..
|

..................................یکم در دو دل با خودش..............................
ای بابا............................................................
و باز هم....................................................................................!!
۲۰/۷/۸۶ .ساعت: ۱۷:۰۰ به وقت تهران.......
حالا بگو کجااااااااااااااااااااااا بودیممممممممممممممممممم
خونه غوغا................ خونه بچگیم...................... خونه خاطرات وصف نشدنیم..................
که الان خونه دایی ابی شده............ خوش صدا ترین آدم دنیا..............
چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر میکنین ................ !نه..........................!!!!!!!!!!!
اگه خودتون با گوشای نازنینتون به صدای حقیقتش تو محرما تو مچده خودشون .............
حالا بگو کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گلوبندک (اصل بندگی) .............وای ی ی ی ی
دیشب بال بال زدم ۱۰۰ بار نه .یه ۰ دیگه بچسبون بهش.........................
افطاری... چه افطاری ... اون موقع زمین وآسمونو بهم دوخته بودم وبا هاش تاب بازی میکردم
همه چیزش ..حیاط نیم وجبش.. ۲تا اتاق منشور رنگش..انباری یکم ترستناکش....
وووووووووووو تیله بازی تو کوچش که همش باید بعد بازی تیله هارو از تو جیب بچه های بی مرام کوچه
پایینی که مثلا قایم کرده بودن و من کورم ندیده بودم در می آوردم
غوغا بود..............................................
خدای من کو؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه نه کسی سر جاش نه کسی یادش که یه زمانی چی بوده والان من من میکنه.................
ما گم شدیم راهت خیلی ناهمواره......................!!!!!!!!!!!!.
میخوام یه روزی از این روزای خداییت همه برگردن .....................
عین قبل........... پاک.. بی ریا............ صادق........ پر نور ه پر نور...................
چشمارو کور کن.... گوشارو کر کن...... زبونارو لال کن.....تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یادمون بیاد چی بودیم وهستیم وخواهیم بود............................
دوست دارم................................................
منو برمیگردونی.....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیدن آنچه بود سخت بود ..................
دیدن آنچه نبود آسان....................
چه کسی میداند دیدن بودن ها برای چیست؟ ندیدن نبودن ها برای کیست؟؟؟؟؟؟؟
هستیم بی آنکه باشیم.نیستیم بی آنکه بخواهیم.
برای بودنها نیامدیم ! برای نبودنها آمده ایم! برای نبودن آن چیز و بودن دیدنیها......
اکنون که اینجاییم نباید باشیم و می خواهیم باشیم.............
باید برویم...................
رفتنی باید رفت............ نیامدنی باید آمد.............
ولی هر دیدنی نباید دیده شود..........
از چه در گذریم ؟ از چه چیز در هراسیم؟
سالهاست بودن ما نباید باشیم وهستیم........
فکر ما باید اینجا باشد واینجا نیست........
به چه چیز می نگریم؟؟؟؟؟؟؟ از چه کس می پرسیم؟؟؟؟؟؟
ندانسته زیاد است و دانا کم . . .
به چه امید نا امیدی دست زنیم............
با چه فکر پروازی پرواز کنیم!!!!!!!!!
از چه کس کمک بخواهیم و کمک ببینیم!!!!!!!!!!!!! برای چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما که آمده ایم برای هستی پا بر جا .چه می آموزیم؟ چه می بینیم؟ و چه می شنویم؟
جز پوچی هاست؟؟
جز تباهی هاست؟؟
جز نیستی هاست در حسرت هستی ها؟؟
می دانم.....................
دیدن زیاد است ودیدنی کم...............
فریاد رساست وفریاد رسی کم...............
صدا بلند است وهمه کس کر....................
طاقت زیاد است وعمر ما کم.....................................................
...........................من یه دیوونم...........................
میدونم...........
میدونم اونقدر دیوونم که اگه بالای درخت یه چیزه وصف نشدنی ببینم ازش میرم بالا با لباس پاره پوره که تازه دو روز پیش خریدم و پول بابتش دادم نه ماچ می آم پایین امکان داره این وسطا عینکمم بشکنه........ فکرشو بکن................
میدونم اونقدر دیوونم که اگه ته آبه سرده زمستونیه دربند یه سنگ دیوونه وار ببینم میرم توش
حاضرم غرق شم ..... حاضرم یه ماه بعدش یه مشت آنتی بیوتیک بخرم با کلی آمپول نامردانه ولی میرم
میدونم اونقدر دیوونم که اگه وسط خیابون یه قلمو خشکه رنگی که احتمالا از آرشیو داوینچی افتاده و اسمشم رو دستش حک کرده و قلمو ساخته خودشه و رنگه خشک شده چسبیده بهش که مال قسمت لبهای مونالیزا بوده و واسه همه یه آشغال محسوب میشه ............
همه جا یهو تاریک میشه و فقط با یه منبع نور که قلمورو برام .روشن.روی سن در حال رقص . .
خو شامد گوی منه .............
بی خیال ماشین وخط کشی هاشو قانون احمقانش.....................
میدونم اونقدر دیوونم که زمستون با کلی برف ویخبندون با نعیمه و سمانه با کلی لباس که توی کمد چوبیم پیدا میشه و شالگردنی که همه زندگیه زمستونیمه . صبح طلوع نکرده با دوربین دوست داشتنیم میریم هر جا سرد تره وسوژه خداتره تا کلی عکس یخی وسیاه سفید وروانی بگیریم
و............ میدونم اونقدر دیوونم که هر وقت ازراییل پیکاسو ییم با لباسای رنگی و کفشای تخت وموهای مجعد وچشمای پر هیاهوش و ببینم بدون لحظه ای فکر حتی اگه شمارمو خدا بهش نداده باشه بهش می چسبم وعین کنه چه عرض کنم...........ازش جدا نمیشم
تا شاید.......................یه نگاهی هم به من کنه .................
فقط یه نگاه..........................................................................................
نزدیک بود...................
کاخ سعد آباد ۱۸/۷/۸۶ ..... ساعت..۲۳:۳۰.......... به وقت تهران................
زیر پاهام پر از برگهای خیس که زمانی خشکی را می پرستیدند.............
اونا هم دل خوشی از درختها نداشتند.........
میگن:درخت میگه:وقتش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقت تعویض.....
ـآخه ما کاری باهات نداریم واسه خودمون بندگی میکنیم ......... همین...............
ولی من میدونم ............ که همه حرفای درخت بهو نست ...............
درخت از برگهای خشکیده خسته شده .................
آنکه شرمنده است ... دشمنی است که در انتظار بوسیدن شیطان نشسته است.....
و شیطان وسوسه را برایش خلق میکند و با چهره ای نه چندان زیبا و دهانی که بوی گند جهنم را به یادش می اورد می بوسد.............و شیطان آن بوسه را هرگز فراموش نخواهد کرد.........
بوسه خاک بر آتش (فراموش نخواهد شد)................ هرگز
.سوخت بی آنکه بداند! نابود شد بی آنکه تصمیم بگیرد!
و شیطان نظاره گر...........نابودی خاک را جشن میگیرد و به بوسه خاک همچنان میخندد..............
میخندد.........................
آفتاب به روزنه ای رسید خود را فنا کرد..........
کو دکان خواستند تا ذ ره های آفتاب را بگیرند .دست بردند.......
آفتاب بی هیچ منتی نوازششان کرد.
دلباختن نزدیک شد .آفتاب بی هیچ دغدغه ای غروب را پذیرفت...........کودکان نفهمیدن
فردای آن روز آفتاب بار دیگر سر خورد .اما.............. کو دکی نبود..............
آفتاب در سکوت خود سوخت و کودکان نفهمیدن........................................
.......................................
تنها ستایشگر من هست............
تنها نوازشم در زیر قهقهه های آدمیان هنر است..............
که مرا می پو شاند .. مرا نجات میدهد.. و میگذارد .
میگذارد در سکوت خود آنچنان شیطنت کنم که هیچ کس پیچش رنگدانه های وجودم را درک نکند..
و..فقط سکوت را ببیند.... فقط سکوت.................!!!!!!!!!!!!!!