تبليغاتX
رویا های رام نشدنی
اگر به تماشای پاکی خود مشغول نباشی این پاکی که داری بیشتر شود..

.....................اینا همش حق.........................

یک سالی.......... یک روزی.................... یک ساعتی................... یک ثانیه ای................

غرق شدم.    حتی یادم نمیاد مدت غرق شدنم چقدر طول کشید...........

رقص و سماع سوداگران یادآورنده غرق شدنم بود....................... شاید تنها سند..................

هر چی کتاب .نوشته.مقاله................ سفیدی که یه جایی خودشو به سیاهی فنا کرده بود و سیاهی بدون ذره ای سوال اونو پذیرفته بود... میخوردم ...............

سیراب شدن برام معنایی نداشت . من غرق بودم ته اعماق ولی........ تشنه بودم .... هلاک بودم....

اون چیزی که میخواستم نبودم..............

کم کم پیداش کردم.... باید.................. ب ا ی د................................

باید خیلی زودتر از اینا پیداش میکردم ...........ولی شاید از کویره بی خار بهتر با شه...

یا از آرامش مرداب.......... !!!!!!!!!!!!!!

حالا اینجام....... نفس میکشم...... عاشق میشم.......................

گاهی          .. گاهی اوقات کم می آرم....

یهویی یکی از دور پیدا میشه بهم میگه ...............................!!!!!!!!!!!۰                           .

بهم بر میخوره. کو چیک میشم. میشکنم . ....................

که اینا حق ........................ و گاهی اوقات اونقدر زیاد می آرم که نمیدونم کجا جاش بدم...

اینم حق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق............................!!!!!!!!!!!!!!!!!

حق چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شکستنم.     ؟  غربتم   ؟ مرگم       ؟ نه.......................

حق اینه که ........................... میخوام تو بگی ...............

من کلی واسه خودم جواب دارم.......... دوست دارم جواب جواباتو بشنوم.......................

تنهام نزاریا..........................*********** 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:13  توسط رکسانا  | 

................................!حقیقت عریان هستی.......................

در این دیار غریب .فریاد عشق بازیت را هیچ کس نخواهد شنید.................

شاید........................................

شاید در افق دور دختری خم به ابرویش آورد... و شاید.................
گیسوان خویش را در خواب ببافد..........
ویا تن خسته خود را در باد رها کند نه در تن دیگر................

شاید دختری که نامش را رنگدانه های آب نوشتند و به تصنیف کشیدند.................

ودر آرامش افق رهایش کردند.............

همان اکسیژن تو بود.............. همان حیاتت..................... و همان........................!!!!!!!!!

در این دیار که روزی آشنا بود و روزی مردمانش برای یک دیگر قصه هملت با سالاد فصل را تعریف میکردند

دختر غریب در افق غرق شد........................

گیسوانش خیس شد..............................

چشمانش ناب شد...............................

و نامش را دیگر آب معنا نکرد...............

شاید............ شاید این بار کنار خورشید جانماز هفت رنگش را پهن کرده باشد و هر بامدادان خورشید خوشامد گوی او باشد.....................         شاید.................

این حقیقت عریان هستی است که دختر فهمید. و مردم غریبه دور دست که روزی آشنا می نا میدندش دیگر نه هملت را قبول دارند و نه سالاد فصل را میشناسند.............

فقط فهمیدند که تن عریان خویش را چگونه رسوا کنند و به جای روح پاک به غریبه ها بفروشند.................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 20:34  توسط رکسانا  |