|
اگر به تماشای پاکی خود مشغول نباشی این پاکی که داری بیشتر شود..
|
رسم این نیست آره این نیست.........
رسمش این نبود که بری کلی واسه یه درست که خیلی خاطرش واست عزیزه جون بکنی و استاد بزنتت زمین خاکی وبهت اون نمره ای که حقت نیست وبده .. نامردیه... آخره نامردیه....
این نبود که وقتی میگم فلسفه رو می پرستم از اون ته پچ پچ صداشون می آدو خنده هاشون یکی پس از دیگری..........
این نبود که وقتی تو خیابون راه میری یه پیرمرده فسیل شده به ظاهر چشم پاک بهت یه تیکه ......... میندازه و....
آخه گربه از حیای سگ چه خبر!!!!!!!!!!!
این نبود که وقتی خمار یه عکاسی یا فیلمبرداری از یه کتابفروشی ارمنی تو راه دانشگاه هستی هر وقت خدا بری . چه ۱۲ظهر باشه . چه دم غروب. و چه ۳ صبح هیچ وقت باز نباشه وحیرون وسرگردون دست از پا یکم درازتر برگردی..
این نبود که وقتی به یکی میگی: دل خوش سیری چند؟؟؟؟؟؟؟ اون در عین آشفتگی و تو در عین آرامش بر میگرده ومیگه :تو دل خوش پیدا کن ما باهات مشتی گری حساب میکنیم......
این نبود که واسه دیدن یکی بال بال بزنی و وقتی ببینیش اشک تو چشات جمع شه واون بگه: چشات ناراحت .فکر کنم واسه عینکت...
عینک منم این وسطا بهونه خوبی شد واسه توجیهه ندیده ها...
آره ... رسم اینا نیست....
از همه اینا که بگذریم خیلی وقته که دیواره بغلم بلنده وقد من کوتاه...
ولی......................................................
جون میکنم .سعی میکنم . تا ازش برم بالا وپیچکای اون بالارو که خیلی وقته چشمک میزن و بی وقفه صدام میکنن .بچینم وبندازمش اون ور دیوار... واسه تو...................
آره واسه خود خودت.......................
این رسم.... پیچکا مال تو .. راه رفتن لبه دیوار مال من................................
..