|
اگر به تماشای پاکی خود مشغول نباشی این پاکی که داری بیشتر شود..
|
جای پایش را نور
ستایش می کرد ...
عطش نور حقیقت دارد!!! . .....
....
فقط....
یه طرح!
در آوارگی شب. در ستایش راه...
بودنش! نبودنش!...
..
فقط... همین!!!..
.............
از چه مرگی می نالی؟
از چه بستری فراری؟
تو این چنین نبودی! ..
هیچ قانونی بهت آور نیست. هیچ مرتبه ای وسوسه انگیز نیست.
در مشرق دور جشن انسانیان برپاست. حیف نیست نرویم!!!!
حیف نیست سکوتمان را خسته کنیم.!
دلمان را تشنه بگذاریم!و روحمان را زنجیر کشیده در قهر باتلاق های تهوع آور به سلابه بکشیم!
در مشرق دور برای ما نان و نور لقمه می گیرند.برای ما طنابی می سازند از جنس نور.
حیف نیست نرویم؟! و با خود این تن حقیر را حمل نکنیم !
گاری خیلی وقت است چرخی ندارد .خیلی وقت است گاری چی در خانه اش تاریکی سجده میکند.
تو از چه چیز هراسانی؟
از چه چیز بهت زده ای؟
این همه شکوه برای تو بس نیست!
این همه سند مهرخورده خدااا. این همه سایه. بی هیچ مرزی!
برای تو بس نیست!
قانون ها روزی سر به دار می آورند. !!! غیر از قانون طبیعت که جایگاه نور و رنگ را خورانده است..
همه چیز سر جای خودش است و هیچ چیز برای خودش نیست!
آخر تو این چنین نبودی!؟
در مشرق دور صدایمان می کنند. چه جشنی برپاست!
بنگر!!!حتی لباسهای تنشان از نور بافته شده است.تاروپودشان حق است.
حیف نیست نرویم!!!؟ ...