|
اگر به تماشای پاکی خود مشغول نباشی این پاکی که داری بیشتر شود..
|
فصل اول: فکر می کنم قلم در دست.
فصل دوم: تنها هستم همیشه.
فصل سوم: زمان ِ دم در هنوز زنبیل به دست ایستاده است.
فصل چهارم: آفتاب جاری شده لب دیوار از ابهت زمان رنگ صداقت به خود گرفته است.
فصل پنجم: زمان هنوز ایستاده است. پس زنبیلش کو؟؟؟
فصل ششم: حیاط را آب و جارو کردم . چه کسی در می زند!؟
فصل هفتم: دم در ِحادثه جریان دارد.
فصل هشتم: چادرم در تشت خیس است.
فصل نهم: مدت هاست دیگر قلمم گناهی مرتکب نمی شود.
و... فصل دهم: لب آن طاقچه حسرت کیک قندی پخته ام من که نیستم مال تو.