تبليغاتX
رویا های رام نشدنی
اگر به تماشای پاکی خود مشغول نباشی این پاکی که داری بیشتر شود..
....

 

در اینجا
بی درنگ مردی می خندد آن سوی زمان .
بی درنگ دختری آرام می گیرد آن روی تاریخ.
بی درنگ مادربزرگی بشقاب های گل سرخ را زیر گلدان جای می دهد.
و پدربزرگی به گل های شمعدانیش صفحه گلپا هدیه می دهد.
و جایی دگر . جایی در برزخ خدایان. پدربزرگانم برای باغچه برزخیشان فلفل و بادمجان می کارند.
و مادربزرگانم در همین برزخ هستی با گوشهایشان کلنجار می روند تا بهترین جایگاه را برای قراردادن سمعکی کهنه پیدا کنند.
چشمهایشان ..! روزگارانی می بافت پرده پنجره را . اما اکنون چشم. زیبایی قیچی می کند.
و دیگر اهالی این برزخ یا جشنی می گیرند تا تلخی های دنیایشان چند صباحی شیرین شود.
و یا در زیر کتابهایشان جانمازشان همیشه باز است.
و من .. دختری که نه موی سپید پدر از یادش می رود و نه دستهای سرد مادر و نه صدای خنده های دلنشین خواهر و نه سکوت و درد برادر در بافت چوب چای می خورم.
چای می خورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:8  توسط رکسانا  |