.

جایی بودم که می دانست کجایم.
خانه ها سرگرم بازیچه انسانیت.
وکوچه باغ هایش رسم شبهای عاشقی.
جرم من تنها عاشقی بود و گناهم قلمم.
در تنهایی با خطاهایم سر و کله می زدم و در نماز خانه هایش نور می ستودم.
می دانم .
جایی که بودم دروغ کمتر می شنیدم و معجزه بیشتر سر میزد.
حوض ها با ماهی هایش رنگ به رخ آدمیت می کشیدند.
و گل های باغچه غرق در صدا.
...
و اکنون اینجایم.
و با همان نور ها و صداها ...
اینجایم.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:21 توسط رکسانا
|