
!!!!!!!!!
رفتم. چه زود رسیدم
دلم تنگش بود و بلیط ها در دستم. نیامد.
درد امانش را بریده بود.
و من همچنان بلیط در دست . روی صندلی عقب ماشین پژو مدل ۸۵ دودی نشسته بودم هوا گرم بود و خیابان ها دم کشیده بود.
درگیر حسی . حسی گنگ و نزدیک که آزارم می داد.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید ساعتی نداشتم اما از آسمان می دانستم وقت نزدیک است.
آسمان گواه گناه وقت هایی است که آدمیان بدون ذره ای فکر به پوچی می سپارند.
آن وقت رسیدم. روسریم را جلوتر کشیدم تا زنان چادر به سر و سیاه ریشه به امانت روی سرم گیر ندهند و نگاه خشم آلود و بد پنداری به من نکنند.
همچنان بلیط در دستانم نزدیک و نزدیک تر می شدم.
: تالار آن طرف. نه تالار آن طرف تر. یک ربع دیگر اجرا می شود. انتظار که گران نیست .حراج گذاشته اند نمی خرید؟!
به حرف های مرد گیشه ای شک کردم.
ایستادم و منتظر.
مردی کت شلواری با موی اندک روی سر کنار دری چوبی و منبت کاری شده ای ایستاد و بلیط ها را وارسی کرد.
هیچ وقت پشت بلیط چیز عجیبی نوشته یا حکاکی نشده بود اما به طور عجیبی به پشت بلیط زل زده بودو چشم هایش می لرزید. آخر اجازه رفتن داد
در آن تاریکی به پشت بلیط نگاه کردم چیزی برای لرزش و از پا درآمدن نیافتم. هیچ چیز.
به آن مرد کت شلواری هم شک کردم.
راهرو با نور اندکی راه را نشان می داد. فقط راه. اجازه دیدن قاب های روی دیوار از من سلب شده بود.
خدای من ! نور نیز جای شک دارد. وارد شدم . جایی یافتم. اینجا دو سه چراغ بیشتر از راهرو خرج کرده بودند.اندکی تامل و بعد نشستن.
صندلی پذیرفت. قراردادم با زمین منتفی شد.
مردم امروز نزدیک تر بودند و رخ هایشان برایم آشناتر از مردم دیروز. و باز نور کم شد.
این بار حتی دست های خودم را نیز نمیدیدم.
و اجرا یی. پر از نواهای رمز آلود. چیزی گم شد. چیزی پیدا شد.
گاهی انسان هایی که باید باشند نیستند و انسان هایی که نباید باشند هستند.
بلیط ها هنوز در دستم بود. گونه هایم خیس شد. درد امانش را بریده بود.
گه گاهی در سالن بزرگ با اجراهای رمز آلود خنده ای اشک آلود ازم سر می زند.
شاید ۱ ساعت بیشتر طول نکشیده بود. چرا انتقاد کرد!؟ چرا ویرایشش را پر از ایراد دید!؟
و من در این افکار اجراها را قوی دیدم .این بار بلیط در دستم نبود.اما او هنوز درد می کشید.
از دردش چشمانم رنگ باخته بود و دستانم سرما هدیه گرفته بود.
اجرا تمام شد و مردم با دست هایشان بازی ها را ستایش می کردند.
درب باز شد و نور وارد شد.
نورررررررر !!!
این بار به نور شک نکردم.
این بار آدمیان شک کردند.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:44 توسط رکسانا
|
به نظر آسان می آمد.
روزی که دم حق بازدم بودن را نداشت.
روزی که مرگ حق سفید زیستن را نداشت.
روزی که آدم دیگر حق زایش را نداشت.
آغاز شد و برای پایانش حقی گذاشته شد.
پایان بدون پایان.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:50 توسط رکسانا
|