به نظر آسان می آمد. روزی که دم حق بازدم بودن را نداشت. روزی که مرگ حق سفید زیستن را نداشت. روزی که آدم دیگر حق زایش را نداشت. آغاز شد و برای پایانش حقی گذاشته شد. پایان بدون پایان.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:50 توسط رکسانا
|
ماندولین وجودم چند وقت است که آرام ندارد. چند وقت است که در سیم هایش گره خورده است. و نوستالژیک کودکیم حق زایش زشتی را بر من حرام کرده است. میدانم هیچ نیستم .اما شاید قلمم هر چند گاهی گناهی مرتکب شود و دست هایم طرحی بیافریند.