|
اگر به تماشای پاکی خود مشغول نباشی این پاکی که داری بیشتر شود..
|
..
یادمان های دور.
خانه اجدادی ام.
سایه حرف می زد.
افسوس می خورد.
روزهایی میشد که با در و دیوار بازی می کرد.
بازی گرگم به هوا. یه قل دو قل. هفت سنگ.
ندانستم کدامین شب دزد آمد.
سایه را با خود برد.
در و دیوار دق کردند.
آسمان ابری شد.
از نبود سایه آدمک ها گم شدند.
از آن روز هیچ آدمکی پیدا نشد.