روحم كج شد از بس پيراهن ابريشمي تميز رو بوييدم.
مثل هميشه با اون گيره هاي سفت چوبي رو طناب ،احساس خفقان مي كرد.
تا چشمم بهش افتاد برش داشتم و انداختم تو ايوون.
كلي نگاش كردم.
از تميزي مثل آيينه كاريهاي حرم امام رضا شده بود.
تميزيش چشمامو زد.
عطر ابريشميش چيزي از گل هاي ياس كم نداشت.
صداش كردم. متظر موندم.
در حياط باز شد.
نيمه باز بود و حيات جريان داشت.
صداي نفسشو از لاي در شنيدم.
نفسش بوي زندگي مي داد.
بوي چايي خوردناي آقاي سيد.
بوي اون عكسا.
بوي اون تصويرسازيا.
روحم كج موندو پيراهن ابريشمي تميز رو به خودش برگردوندم.
هميشه تميز نگهش مي داره
مي دونم.
هميشه مي مونه.
مي دونم.
مي دونه.
پانوشت: براي سمانه . يار ديرين.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:55 توسط رکسانا
|