تبليغاتX
رویا های رام نشدنی - اين خواهي و آن نخواهي
اگر به تماشای پاکی خود مشغول نباشی این پاکی که داری بیشتر شود..
با چشم هايي ز حيرت مي نگرم صبح هارا
همچنان تيره و تاريك مي خوانيد از وراي نيستي حيراني شفق را.
نيستيد و نا به جا مي گشاييد ديدگان را.
از باور نبودن مي ناليد و مي سوزيد.
چشمانتان بيدار است و شما در خواب.
هوشيار است و شما مست.
دنبال خطي افق . زايش آرامش.
بيدار باشيد و بگشاييد آن دريچه روح هارا.
بمانيد و ببينيد آن معجزات پا به ماه را.
دنبال تكه ناني از پايتان تقاضا.
مي رانيد و مي رانيد. با چشماني بسته مي تازيد و مي تازيد.
با ديده هاي تنگ .
همچنان فرياد مي زنم:
اي چشمان مه گرفته . انوارها آمدند و رفتند.
بيدار شويد.
از دور خنده اي برآمد.ورم كرده و سرد :
ما اينچنين مي طلبيم.
تو را با ما چه!
در وراي طلب سوداي ندا چرا؟
هر چه دل طلب دارد ما عرض طلب كنيم.
... اي دل.
كه نمي داني
عنصر هوسبازيست در اين 7 وادي.
اين خواهي و آن نخواهي!
اي مست گنه كار.
با چشم ها . حيران و سرگردان . مي نگرم. اين مردمان ظاهر.
باطن تكه تكه.
تا چشم مي گشايند.
با جان و دل مي آيند سوي وراي نيستي.
از خود چه بي خود مي پرسند :
هنگام طلوع ماه را.
تا شب فرا رسد باز.
خواب را طلا بدانند.
بهري بدان نگارند.
تا خوش كنند تارك ها را.
اي چشمان بسته . اي مردمان ظاهر.
گويي خبر نداريد!
از آن وراي عالم!
فرياد بركشيدم
قطره قطره خون در رگانم همچون نياز مبهم.
چون برگهاي خزاني خشك شد و ترك خورد.
چيزي ندارم در رگ. تا ساعتي بمانم.
من فرياد بركشيدم.
نقشي از نيمه شب ها بر چشمتان اثر كرد!
اي چشمان بسته.
بيدار باشيد و هوشيار.
چيزي نمانده اكنون.
تا صبحدم فردا.

نقطه هاي اضافه: قسمتي از مجموعه چشم هايم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:26  توسط رکسانا